جمعيت زيادي از خبرنگاران و شهروندان تهراني براي پوشش خبر و تماشاي صحنه اعدام در محل حاضر بودند. در ميان انبوه جمعيت تعدادي خبرنگار خارجي هم به چشم ميخورد كه در گوشهاي با دو خبرنگار داخلي درباره اعدام در ملاعام مشغول حرف زدن بودند و به قول مترجم يكي از آنها اين اطلاعات تنها براي پيش زمينه ذهني آنان بود نه انعكاس خبري!
نيم ساعتي از ۸ گذشته بود كه دو متهم دوان دوان از داخل خودرو پياده شده و وارد دادسراي ارشاد شدند. مجيد كه متهم اصلي بود مرتب به خبرنگاران لبخند مي زد و ميگفت عكس بگيريد. اما حسين بسيار مضطرب به نظر مي رسيد. دلم به حال جوانيشان سوخت. دقايق به كندي ميگذشت . از زمان آمدن جرثقيل و طناب دار و چهارپايه و ... تا رسيدن مرتضوي و صحبت در جمع خبرنگاران. مرتضوي كه قبل از حضور در جمع خبرنگاران با دو متهم صحبت كرده بود ميگفت هيچ كدام تا لحظه آخر اظهار پشيماني نكردند و مجيد هم خوشحال از شهيد شدنش بود!
سرانجام لحظه وداع با زندگي فرا رسيد مجيد تا ثانيههاي آخر لبخند مصنوعي بر لب داشت و براي شاهدان اعدامش دست تكان ميداد اما حسين انگار هنوز به زنده ماندن اميد داشت. نگاه هايش حسرت بار بود. يك فرصت دوباره مي خواست براي زنده ماندن. تا روزهاي آخر درخواست عفو داده بود. دلش به آن گرم بود اما در آخر به آتش كردههاي عويش سوخت. حتي پدرش نيز نتوانست كاري كند تا آن طناب كلفت آبي رنگ به دور گردنش انداخته نشود.
مجيد به محض انداختن چهارپايه جان باخت. صورتش به سرعت آرام شد حتي تقلايي براي زنده ماندن نكرد اما حسين جانش به دنيا بود دقايقي طول كشد تا تسليم مرگ شود و دست هاي مشت كردهاش از هم باز شوند. صحنههاي تلخي بود. مشاهده مرگ يك انسان تنها به صرف انسان بودنش دل را به درد مي آورد. قاضي مقدس هم از دور نظاره گر به دارآويخته شدن قاتلانش بود.
كاش نه او كشته مي شد و نه ...

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|