تبليغاتX
ایستگاه اتوبوس
 
 
خیلی چیزها هست که ذهنمو مشغول کرده اما ترجیح می دم در موردش چیزی ننویسم.

چند وقتیه خیلی تحت تاثیر اخبار قرار می گیرم. قبلا اینطوری نبودم . حالا یه خبر حادثه چند ساعت ذهنمو مشغول می کنه دلیلشم نمی دونم . آخرین خبری که خیلی منو تحت تاثیر قرار داد این خبر بود :

http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-862622

دیروز یه تیم امدادی هلال احمر برای نجات جون دو صخره نورد مصدوم به منطقه اعزام شدن اما به خاطر شرایط بد جوی مجبور به فرود اضطراری شد.

۸ سرنشین داشت. دیروز  اعلام شد حال عمومی سرنشینان خوب نیست و امکان داره تا صبح امروز بر اثر سرمای شدید منطقه جون بدن. دیشب حالم خیلی بد بود به رغم اینکه اصلا اونها رو نمی شناختم اما حس بدی بهم دست داده بود . حس اینکه من تو خونه هستم تو گرما و در شرایط معمولی تا صبح زنده می مونم اما ۸ نفر تو سرمای کوه و برف شدید در حالیکه شرایط جسمانی خوبی ندارن فقط به خاطر اینکه رفته بودن دو صخره نوردو نجات بدن حالا باید با مرگ دست و پنجه نرم کنن.

حس خیلی بدیه. از ته دل براشون دعا کردم .  و صبح وقتی رفتم سر کار  فهمیدم همشون زندن.صبح یه بالگرد امداد رفت و نجاتشون داد. خوشحالیم قابل وصف نبود . برای زنده موندنشون ۱۰۰۰ تا صلوات نذر کردم.

http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-863180&Lang=P

  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 19:55  توسط زهرا جعفرزاده  | 
آيينه پرسيد كه چرا دير كرده است نكند دل ديگري او را سير كرده است.

خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير كرده است. گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير كرده است...

خنديد به سادگيم آيينه و گفت: احساس پاك، تو را زنجير كرده است ...

گفتم از عشق من چنين سخن مگوي ...

گفت خوابي، سال‌ها دير كرده است...

در آيينه به خود نگاه مي‌كنم ، آه! عشق تو عجيب مرا پير كرده است. راست گفت آيينه كه منتظر نباش او براي هميشه دير كرده

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 22:12  توسط زهرا جعفرزاده  | 
این اعترافات بازی یلدایی ادامه داره مثل اینکه .. بابا  از شب یلدا خیلی وقته گذشته

من با اصرار و دعوت تعدای از دوستام از جمله یکی از دست چپ ها و انگشت جوهری  به این بازی دعوت شدم. هر چند خیلی مقاومت کردم اما بعد دیدم بد نیست یکم به گذشته برگردم و  ببینم پلیدی هام  تا چه حد بود.

 الهی به امید تو

۱-  برای تهیه یکی از گزارشام  ( از اعلام عنوان گزارش معذورم)  خودمو  در قالب یه شخصی جا زدم و  با این کار تونستم به اطلاعات زیادی دست پیدا کنم البته در واقع از سادگی و مظلومیت طرف مقابلم نهایت سوء استفاده رو کردم و اون بیچاره هم به خیال بهبود  شرایط مرا در جریان ریز موضوع قرار داد. ( گزارش بازتاب خوبی داشت نمی دونم وقتی خصوصی ترین مطالبو تو صفحه روزنامه دید چه واکنشی نشون داد) من همین جا از اون خانواده معذرت خواهی می کنم.

۲- ۱۰ ساله بودم که دست پسر فامیلمون رو که خیلی رو اعصابم بود محکم کشیدم و این کار باعث دررفتگی دستش شد. به محض اطلاع خانواده به شدت موضوع رو انکار کردم !!!! اما آخرش همه فهمیدن کار من بود.

۳- سال دوم راهنمایی از کیف جدید مدسه ام خیلی بدم می اومد مامانم راضی نمی شد یکی دیگه برام بخره آخه می گفت اینو تازه خریدم برات. منم در اقدامی ناجوانمردانه یه روز رفتم تو انباری و با قیچی چند جاشو پاره کردم و بعد گفتم : عجب کیف به درد نخوری چه زود پاره شد؟! این شد که مادرم راضی شد یه کیف دیگه با سلیقه خودم برام بخره.

۳ـ در حالیکه همیشه به همه می گم هیچ واهمه ای از  سگ ندارم ( برای اینکه مثلا با دخترای دیگه که به شدت از این موجود می ترسن تفاوت داشته باشم ) اما راستشو بخواین مثل ... از سگ می ترسم حتی اگه از دور ببینمش.

۴ـ هیچ علاقه ای به شعر و شعرخوانی ندارم حتی خیلی وقتا شعر خوندن دیگران حوصله امو سر می بره اما همیشه وانمود کردم کلی کتاب شعر دارم و دائما شعر می خونم. این در مورد تاتر و هنرهای دیگه هم صدق می کنه.

۵ ـ  همیشه گفتم از دروغ گویی متنفرم اما خودم یک دروغگوی بزرگ و حرفه ای هستم.    

البته  اعترافات زیادتری دارم که اگه بگم شاید از محل کار اخراج شم و یا اینکه خیلی از دوستام به اتهام خیانت دیگه حتی جواب سلامم ندن. بنابراین بهتره سکوت کنم 

اما فکرشو می کنم می بینم اون دنیا  چه رسوایی به بار می یاد .... خدایا منو ببخش

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 21:14  توسط زهرا جعفرزاده  | 
دیگه تقریبا نا امید شده بودم که برف بیاد اما وقتی ساعت ۸ از خواب بیدار شدم و  دیدم هوا برفیه ذوق زده شدم.

امروز با جمعی از دوستان رفتیم کلک چال . هوا به شدت برفی بود . یه اس ام اسی هست با این مضمون که  برف از آسمون خسته می شه زمستان بهانه اس. شایدم واقعا این طور باشه و برف از آسمون خسته شده بود!   نمی دونم .

رفت و برگشتمون حدودا ۴ ساعت طول کشید البته  تا بالای بالا که نرفتیم . دو بار هم سر خوردم. يكي از دوستان هم در اقدامي شگفت‌انگيز در حاليكه چشم همه‌مون گرد شده بود و  از ترس داشتيم مي‌مرديم يه كيسه از كيفش در آورد و  تقريبا بيش از نيمي از مسير رو سر خورد. فكر كنم خيلي بهش خوش گذشت.

دو سوممون خبرنگار بودیم و امروز هم می شد  روز تعطیل

عكس تزئيني است

نكته قابل توجه در اين كوه‌پيمايي كه اصلا با انگيزه ورزش و تندرستي صورت نگرفته بود چرا كه در تمام مسير مشغول خوردن انواع و اقسام هله و هوله بوده و  از به همراه نداشتن تجهيزات كوهنوردي در رنج، اين بود كه اگه الان يكي تو همون اوايل مسير دچار مشكلي بشه و خداي نكرده سقوط كنه چه كسي به دادش مي‌رسه؟  تا دو ساعت صعود هيچ اثري از ابتدايي‌ترين وسايل امدادي نبود البته سازمان ‌هاي امدادي پيش از اين گفتن بودجه نداريم براي تاسيس پايگاه امداد كوهستان. فكر مي كنم در حال حاضر ۴ پايگاه امدادي تو كل ارتفاعات كوهستاني تهران مستقر هستند كه از زمان اعلام حادثه تا رسوندن مصدوم سه چهار ساعتي تو راهن. چون مشكل اصلي اينه كه دستگاه‌هايي امدادي ديگه مثل اورژانس با هلال احمر كه به صورت غير رسمي حوادث كوهستانو پوشش مي‌ده هماهنگ نيستن. البته اين موضوع خيلي وقته مطرح شده اما تا حالا هيچ نتيجه‌اي نداشته .  متاسفانه دو روز پاياني هفته اگه مورد سقوط منجر به فوت نباشه اما هميشه  چندين  نفر بدلايل مختلف دچار  مي‌شن.

راستي تو مسير صعود فكر كنم يه گله سگ هم يا دنبالمون راه افتاده بودن يا از اون بالا ما و بقيه رو مي‌پاييدن. طفلي‌ها ...     

  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 21:37  توسط زهرا جعفرزاده  | 
دیروز ظهر تو تحریریه مشغول نوشتن بودم که یکی از دوستام به حکم حوادثی بودن اومد پیشم و  ماجرای سقوط پسری از طبقه دوم ساختمان دادسرای جناییو برام تعریف کرد.

این خبرنگار که تو سرویس هنری کار می کنه با دیدن این صحنه تکان دهنده ( از نظر خودش ) در حالیکه چشاش پر از اشک بود و رنگ و روش از دیدن چهره خون آلود پریده بود داستان رو برام تعریف کرد . گفت که اگه یه قدم عقب تر بود پسره می افتاد رو سرم ( چه صحنه جالبی می شدا )

خلاصه آخرش فهمیدیم این  حادثه دیده در واقع متهم بخت برگشته ای بوده که فکر فرار داشت و با استفاده از فرصتی کوچک برای قضاء حاجت  خودشو از طبقه دوم به پایین پرت کرد غافل از اینکه در اثر این سقوط نه مرد و نه تونست فرار کنه بلکه فقط جرمشو سنگین تر کرد. چون  بدشانسی آورد و به جای اینکه تو پیاده رو بیفته درست افتاد روی جوب و سر و صورتش پر خون شد.

به ظاهر متهم درگیر یک پرونده زورگیری و مسائل اخلاقی بود. تازه بر اساس اظهارات شاهدان عینی یه نفر اون پایین می خواسته فراریش بده   اما یکی از رهگذران احساس مسولیتش گل می کنه و دستگیرش می کنه

دلم براش سوخت یه لحظه خودمو جاش می ذارم می بینم آدم باید خیلی بدشانس باشه

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 13:32  توسط زهرا جعفرزاده  | 
دیروز بعد از ظهر مراسم هشت سالگی ایسنا تو تالار شهيد محمدحسن قریب برگزارشد.

البته تولد ایسنا ۱۶ آذر بود اما به دلایلی از جمله سالگرد شهدای رسانه و سقوط c_130 با تاخير در تاريخ ششم دي‌ماه برگزارشد.

ايسنا وارد هشتمين سالش شد. نمي‌شد گفت جشن اما يك مراسم صميمي بود كه بيشتر خبرنگاراي قديمي و جديد و همچنين تمام مديران حضور  داشتن.

چيزي كه امسال تو برنامه جالب بود مسابقه پيام كوتاه بود  با موضوع ايسنا. در واقع زيباترين و خنده‌دار ترين قسمت خوندن پيام‌هاي كوتاه خبرنگارا بود. اعلام شده بود جايزه‌اش يه لب تاپه اما آقاي بيگي (سردبير اقتصادي) موقع خوندن اس ام اس‌ها گفتن هيچ كدوم از اين پيام‌ها برتر نيست پس لب تاپ مي‌مونه تو انبار ايسنا

۲۷ اس ام اس. دو نفر از خبرنگارا جايزه سفر به مشهد  بردن.

البته نكته مهم‌تر اينه كه در قرعه‌كشي پاياني كه تمامي خبرنگارا شركت داشتن من به عنوان يكي از ۱۴ نفري كه برنده سفر مشهد شدن انتخاب شدم. طلبيده ديگه ...

حرفها براي ماندن و شايد هم رفتن خيلي زياده.

چند وقتي هست درباره ايسنا تصميم گيري مي‌شه. با تغيير مدير عامل قطعا خيلي  از مسائل تغيير مي‌كنه. تكليفمون هنوز مشخص نيست. مديرا از اين جلسه در مي‌يان مي‌رن تو جلسه بعدي . اوضاع اصلا بر وفق مراد نيست. همين روزهاست كه ما ايسنايي‌ها شاهد تحولات اساسي تو سيستم مديريتي مون مي‌شيم.

به خير بگذره....درب ورودي ايسنا( خبرگزاري دانشجويان ايران)

 

  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 10:36  توسط زهرا جعفرزاده  | 
دیشب عروسی دعوت بودم. سالن وسط  باغ نه چندان زیبایی بود.  طبق معمول با تاخیر به مراسم رسیدم( دقیقا مثل برنامه های خبری) . دیگه همه می دونن تو این جاها چی میگذره.

اما اتفاقی که دیشب افتاد یکم  متفاوت بود. مشغول خوردن شام عروسی بودیم که ناگهان موجود چهاردست و پایی با یک حرکت وارد سالن شد و به زیر یکی از میزها رفت.

حالا می تونین تصور کنید یه سالن پر خانم با دیدن این موجود چه اتفاقی براش می افته. صحنه واقعا دیدنی بود . یک دقیقه هم نگذشته بود که زنان دور میز که حدودا ۶ نفری می شدند یکی یکی جیغ و دادکشان از روی صندلی  ها بالا رفته و به این طرف و اون طرف می رفتن. این اتفاق برای چند تا میز دیگه هم افتاد تازه کیک عروس خانم هم از هول از وسط نصف شد.

وقتی دیگه اوضاع وخیم شد یکی از خانم ها جان فشانی کرد و جادرشو به روی گربه بخت برگشته که خودش داشت از وحشت سکته می کرد و مطمئنم تو دلش برای اومدن به این مکان لعنت می فرستاد انداخت و اونو از تو سالن انداخت بیرون.

فکر کنم بردش یه جایی تا سرشو ببره ..

مدت هاست به همزیستی خودمون و این موجودات فکر می کنم . یکی گربه است و اون یکی گربه نما. جالبه که تو این فصل جنازه هر دود تاشونو یکی وسط جوب آب و اون یکی گوشه دیوار می بینم.

چند بار هم برای جمع کردنشون به ۱۳۷ زنگ زدم. اما امان از این موجودات که تو این شهر احساس می کنن حق آب و گل دارن با کلی اشوه و ادعا از کنارت رد می شنو و حتی مثل قبل با دیدنت تکونی به خودشون نمی دن. البته این مسئله تو نقاط مختلف شهر متفاوته.

تو ایسنا  گربه ها با ما هم غذا که شدن فقط کم مونده بیان داخل سرویس و خبر ارسال کنن. 

 

  نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 19:9  توسط زهرا جعفرزاده  | 

جلب را اول آوردم چون معتقدم بعد از يه جلب اعتماد خوبه همیشه یه سلبی هم هست. 

مدت‌ها طول مي‌كشه تا اعتمادي بدست بياد اما نمي‌دونم چرا سلب اون به راحتي ايجاد مي‌شه.

شايد نه قطعا جلب اعتماد تو كار خبر اهميت ويژه‌اي داره. تا حالا به خوبي ثابت شده وقتي رسانه‌اي بتونه اعتماد طرف يا حوزه خبري مقابلشو جلب كنه از اون روز تقريبا تعامل خوبي بين اين دو بوجود مي‌ياد البته باز هم اين جا نمي‌شه گفت تعامل. چون اين ارتباط تا زمانيكه رسانه به نفع مقابلش بنويسه ادامه داره اما اگه حتي جمله‌اي نقدش كنه از اون روز اعتماد كم كم كمرنگ شده و بعد يه روزي مي‌رسه كه ديگه نمي‌شه به اون گفت اعتماد.

متاسفانه تو فضاي رسانه‌اي فعلي فضاي اعتماد و سلب اون به هیچ وجه حساب کتابی نداره اصلا نمي‌شه پيش بيني كرد تا كي مي‌توني با حوزه مقابلت ارتباط داشته باشي. البته ضوابط اين اعتماد رو هم رسانه تعيين نمي‌كنه بلكه حوزه مقابل بر اساس يكسري نظرات شخصي تصميم گيري مي‌كنه.

تا مدت‌ها با يه حوزه‌اي ارتباط داري يه روز مي‌شه كه بايد نقدش كني . از اون روز حوزه یا شخص مسوول ديگه نگاهش به رسانه 180 درجه تغيير مي‌كنه . ديگه حتي به صداقت خبرنگار و رسانه تابعه اش توجهي نمي‌شه حكم به راحتي صادر مي‌شه.

از اون روز ديگه بايد خبرها با نظارت گرفته بشه و بعد هم تاييد بشه. از همه اين‌ها گذشته حتي تيتر خبر را هم بايد براي يك مسسول كه حتي شايد نميدونه چه تيتري خبريه چك كني و اون با نظر شخصي تعيين كنه كه اين تيتر براي اين خبر مناسب نيست . یا مثلا می گه چرا می خواهید جو سازی کنید؟

حالا به نظر شما ديگه اون بنده خدا خبرنگاره؟ يا خبر بنويس يا خبر بيار و ...

حالا از همه اين‌ها كه بگذريم رسانه‌ها اينقدر محافظه كار شدن كه حتي اگه طرف سرفه كنه بايد سنديت داشته باشه يعني ضبط شده باشه و ...

حالا شما تصور كنيد يه خبرنگار حوادث كه يواشكي وارد خيلي جا ها مي‌شه و مجبوره برای گرفتن یکسری اطلاعات که به راحتی بدست نمی یاد یا شرایط طوریه که نمی شه اعلام کرد خبرنگار هستی  گرفتن یه خودكار هم شك برانگيزه. حالا فكر كنيد چطوري مي شه ضبط صوت حمل کرد تازه با صدای واضح و قابل استفاده.

البته من به رسانه‌ها حق مي‌دم بل‌اخره اونها هم مجبورن براي ماندن تمام تلاش خودشونو بكنن. اما بعضي وقتا خيلي از خبرها تنها بدليل نداشتن سنديتي كه محاله بدست بياد ارسال و يا منتشر نمي‌شن. و همه اين‌ها بدليل عدم تعامل و سلب اعتماده.

البته در اين جا توجيه کردن افراد خيلي مهمه. كه متاسفانه هيچ وقت امكانش فراهم نشده و از نظر اونها مرغ فقط يه پا داره

در حال حاضر همكاران به خوبي با اين مسئله آشنا هستن كه بايد خيلي از خبرها رو بعد از تنظيم براي صاحب خبر و يا مسوول روابط عمومي يا مسوول اطلاع رساني خوند. به نظر شما چرا اعتماد بين حوزه خبري و رسانه به حدي نيست كه بشه به راحتي اطلاع رساني كرد؟

باورتون نمی شه اگه بگم یه حوزه محترمی هست که تو  چند ماه گذشته هر خبری که ازش کار کردیم مورد اعتراضش قرار گرفته. دیگه نمی دونم چطوری می شه با این حوزه کنار اومد تازه همه این ها به رغم تایید خبر و چک کردنه

**** در ضمن از آقای تورنگ بدلیل حسن توجهشون صمیمانه سپاسگزارم.

 

  نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:17  توسط زهرا جعفرزاده  | 

كاش مي‌دانستي راز اندوه مرا

كاش مي‌فهميدي غم اشعارم را

كاش مي‌دانستي در شب تيره دلمرده بي‌فردايم

حسرت ديدن خورشيد كه امين دل رويا افسرده تنهايم

كاش مي‌دانستي از چه اي دوست چنين تنهايم

كاش مي‌دانستي كه چه دردي دارم كه چه زخمي دارم

....

وقتي هوا گرفتش دل من هم خود به خود مي‌گيره. اين روزها خيلي احساس غمگيني مي‌كنم

...

خنجر از دست عزیزان خوردن کاش می دانستی چه عذابی دارد 

زندگی در شب تار  بي‌اميد فردايي تمناي سعادت و تقاضاي بهار

زندگي در پاييز زندگي در باغي كه زبي‌داد خزان خسته و پژمرده شده

كاش مي‌دانستي كه چه زخمي دارد ديدن و فهميدن

ديدن اين همه بدبيني‌ها

اين همه شب به احساس تنهای  دل سوختگان كردن‌ها

ديدن اين همه بي‌احساسي

يا كه فهميدن اين نكته كه هر كس دل ما مي‌شكند

كاش مي‌دانستي زندگي بي تو غروبي ابديست

زندگي حسرت بي پاياني است

زندگي رنج و اندوه است

زندگي  ...

...

روز رفتن اما رفتني كه با آن خاطراتي شيرين در ذهنم رنجم مي‌دهد و تمام اين لحظات برايم غمي دارد كه شايد هيچ وقت اين چنين نبوده‌ام و تمام روزهايم به اندازه اين روزها دردناك نبوده است.

  نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 22:0  توسط زهرا جعفرزاده  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM