تبليغاتX
ایستگاه اتوبوس
 
 

امروز يه روز به ياد ماندني بود.نه اينكه فكر كنيد خيلي خوب بود نه اصلا اين طور نيست بلكه يك روز پر استرس و خسته كننده .

اتفاقات زيادي افتاد. اولين اتفاق همون لحظات اوليه ورود به ايسنا رخ داد . آتش‌سوزي يك دستگاه پژو 405 درست سر كوچه خبرگزاري يعني خيابون فخر رازي.

به نظر خيلي معمولي مي‌رسه خوب روزي حداقل يك خودروي 405 تو تهران آتيش مي‌گيره ! تازه مدیرعامل ایران خودرو وعده آتيش گرفتن 25 هزار خودرو رو هم داده. پس مالكان اين مدل پژو زياد نگران نباشن بل اخره ماشينشون درست مثل همين صبيه يا خود به خود آتيش مي‌گيره و يا زمانيكه پشت چراغ قرمز توقف كردن كاپوتش شعله ور مي‌شه.

جالبه که سازمان آتش نشانی و نیروی انتظامی هم عملا خودشونو کشیدن کنار و موضع شونو بي طرفانه اعلام کردن. آتش نشانی که گفته مدل خودرو و آتیش گرفتنش به ما ربطی نداره و فقط حضور به موقع ما تو محل حادثه و امدادرسانی اهمیت داره و نیروی انتظامی هم اعلام کرده ما نمی تونیم کاری انجام بدیم و مالکان خودرو و قوه قضاییه باید وارد عمل بشن.

پس بنابراین ایران خودرو بدون مزاحم به تولیدات بی عیب و نقصش ادامه بده!

ماجراي اين حادثه صبح هم داستاني شد. از اونجايي كه سر كوچمون بود منم بلافاصله رفتم چند دقيقه اي اونجا بودم تازه ماموراي كلانتري نامجو هم اومده بودن. پژو مربوط به سپاه بود واسه همين هم خيلي محافظه كارانه برخورد مي‌كردن. مامور كلانتري وقتي ديد دارم عكس مي‌گيرم اومد طرفم و مي‌خواست موبايلمو بگيره اما من خودمو زدم به اون راه و قصر در رفتم.خلاصه وقتي برگشتم يه گزارش طول و دراز در مورد آتش سوزي پژو 405 با كلي آب و تاب نوشتم 4 ساعتي وقتمو گرفت. اما فكر مي‌كنين آخرش چي شد؟ ارسال نشد.

فقط به خاطر يكسري لج و لجبازي‌هاي درون سازماني و اختلاف دبير و مدير محترم! يعني كارو فداي حاشيه كردن.

هنوز سر اين مسئله عصباني بودم كه منابع موثق خبر تيرخوردگي دو مامور كلانتري يوسف آبادو دادن. حالا برو اين خبرو پيگري كن. هنوز زنگو نزده بودم كه يكي از همكاران تماس گرفت وگفت با استعفاي محمد تورنگ رييس مركز اطلاع رساني نيروي انتظامي(خبرنگاراي حوادث اين شخصيت را به خوبي مي‌شناسن) كه تو دوران سردار طلايي واقعا اطلاع رساني مي‌كرد و پس از روي كار آمدن سردار رادان تصميم به رفتن گرفته بود موافقت شده. حالا  فکر کنین این وسط دو همکار دیگم یعنی شهرزاد و آقای فرجی برنامه بودن.

خبر واقعا غير منتظره بود درسته كه قبلا حرفش شده بود اما فكر نمي‌كرديم به اين زودي با استعفاش موافقت بشه. تازه قراره سرهنگ احمدي كه رييس اطلاع رساني ناجاست بياد جانشين تورنگ بشه. خدا به خير بگذرونه نمي دونم چه بلايي به سر تهران بزرگ مي‌ياد.  آيا احمدي مي‌تونه انتظارات خبرنگاراي حوادث رو بر آورده كنه مي‌تونه مثل تورنگ آن لاين باشه؟مي‌تونه اطلاع رساني به موقه كنه؟ و؟؟؟ البته پيش از اين حرف ‌هاي زيادي در مورد رفتن احمدي شنیده بودیم  اما اينكه بخواد بياد جاي تورنگ واقعا دور از انتظار بود.

بعد از اين خبر بود كه فهميدم اون مامور تيرخورده بدليل اصابت گلوله به سر تو بيمارستان امام خميني فوت كرده . واقعا دلم سوخت. خبراشو لينك مي كنم.

آخر شب هم يه اتفاق بدتر افتاد كه بدليل تذكرات مدير محترممون مبني بر اينكه خواهشا در مورد مسائل داخلي ايسنا مطلبي تو وبلاگاتون ننويسيد مجبور به سانسور هستم.

اما به حدي بود كه ديگه مخم هنگ كرد. البته زمينه وقوع اين اتفاق از اول صبح فراهم شده بود كه در پي مسائل حاشيه‌اي منفجر شد.

خلاصه امروز هم اينطوري گذشت. آخر شب هم كه حدود ساعت 8:30 بود با بهترين دوستم رفتم كافه و ماجراهاي روزمو براش تعريف كردم.

http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-847325&Lang=P

http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-847316&Lang=P

نمی دونم شاید روزهایی بدتر از این هم داشتم اما چون همه چیز پشت سرهم اتفاق افتاد خیلی ذهنمو خسته کرد.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 23:18  توسط زهرا جعفرزاده  | 
اسمشو گذاشتم ايستگاه اتوبوس

خيلي وقتا تو صف درازش ايستاديم و براي رسيدن يه ماشين بزرگ لحظه شماري كرديم زير برف و بارون يا روزهاي گرم تابستون . ايستادن تو صف اتوبوس مخصوصا در دوران دانشجويي خيلي وقتا سوژه‌هايي رو تو ذهنم بوجود آورد. تو اون مدت كتاب و روزنامه زياد خوندم از سرما لرزيدم از استرس دير رسيدن به كلاس استاد نصرالهي كه حضور وغيابو همون اول كلاس انجام مي‌داد اعصابم زياد خورد شده از كاشتن دوستان جلوي در دانشگاه و ...

اسمشو گذاشتم ايستگاه اتوبوس تا دقايقي توقف كنم. بايستم و يه لنگه پا  مطالب انباشته شده تو ذهنم رو كه بعضي وقتا راهي براي تراوش نداره بيرون بيارم. 

 راستي در اين رابطه بد نيست خبري رو كه امروز سرويس اجتماعيمون ارسال كرد ببينيد

صف طويل مسافران چشم‌انتظار در سرما و تردد اتوبوسهاي خالي مشكل‌دار!

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 21:23  توسط زهرا جعفرزاده  | 
من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شده ام

من که خود افسانه می پرداختم 

عاقبت افسانه مردم شدم

ای سکوت ای مادر فریادها

 ساز جانم از تو پرآوازه بود

تا در آغوش تو راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت خوشتر از جادوی تو

ای سکوت ای مادر فریادها

گم شدم در این هیاهو گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من

گر سکوت خویش را می داشتم زندگی پر بود از فریاد من

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 20:26  توسط زهرا جعفرزاده  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM